| نیویورک ● بالاخره بعداز هفت سال، سفر به نیویورک انجام شد. برنامهی سفر دیوانهوار و دقیقاً همان مُدلی بود که من میپسندم؛ ظاهراً سهیلا هم اعتراضی نداشت، بگذریم که هر دو از پا اُفتادیم و هنوز هم در حال تجدید قوا هستیم. جمعهی هفتهی پیش، بعداز کار، ماشینای کرایه کردیم و حولوحوش ساعت ششونیم مونترال را به قصد آلبانی (جایی وسطهای راه) ترک کردیم. حدود ساعت هشت شب به مرز رسیدیم و اینبار برخلاف دوبارِ دیگری که به اِمریکا سفر کرده بودیم، یکی از سوالها این بود که: "متولد کُجا هستید؟". جوابِ ایران مستقیم به ساختمان کمرگ هدایتمان کرد. حدود یک ساعت مراسم تشکیل پرونده و سوالوجواب و انگشتنگاری برگزار کردیم. یکی از موارد خندهداری که پیش آمد وقتی بود که مامور گمرک قسمنامهای را برایمان خواند که باید در آخرش تایید میکردیم هرچه میگوییم حقیقت دارد. طبعاً، من که در ظاهر در حال گوشکردن ولی باطناً در حال بازیگوشی بودم دقیقاً جواب عوضی ("نه") را با استحکام هرچه تمامتر بیان کرده و موجبات خندهی سهیلا و چشمهای از حدقه درآمدهی مامور گمرک را فراهم نمودم. |
| Location: USA/New York/Liberty Island |
| این هم آن مجسمهی سبز رنگ آشنا. راستی، میدانستید که سبز رنگ بودن مجسمه به دلیل جنساش هست. رنگ اصلی مِس قهوهای است. در طول زمان به خاطر زنگ زدگی یک لایهی محافظتی روی مس تشکیل میشود که سبز رنگ است. میدانستم که فرانسویها مجسمه را به امریکاییها دادهاند، ولی نکتهی جالب قضیه اینجا بود که مردم معمولی فرانسوی پول ساختن مجسمه را دادهاند. |
| خلاصه، از گمرک خلاص شدیم و با پونتیاک اجارهای خاکستری رنگ به سمت نیویورکِ همیشه بیدار تاختیم. همچون همیشه، در وسط راه مرتب در حال برنامه عوض کردن بودیم و نهایتاً به این نتیجه رسیدیم که بهتر است مستقیم به نیویورک برویم و شب در آلبانی نخوابیم. حوالی ساعت سه صبح به جزیرهی نیویورک وارد شدیم. بهنظرم فراموش کردم بگویم که در برنامهریزیِ بسیار دقیقمان مسالهی هُتل گرفتن را به وقتی که به مقصد میرسیم موکول کرده بودیم. نتیجه این شد که تا ساعت هشتونیم، نُه صبح دنبال هتل میگشتیم. البته تمام این وقت را نمیتوانام وقت تلف شده حساب کنم. در طول این پنج ساعت که با ماشین داخل شهر میگشتیم، بسیاری محلههای شهر را یاد گرفتیم و مناظری را دیدیم که اگر در ساعتهای اولیهی صبح دنبال هتل نمیگشتیم نمیدیدیم. واضح است که دلیل اصلی این توضیحات، توجیحِ بیکلیگی انجام شده است؛ نیازی به یادآوری این قضیه وجود ندارد، لطفاً! یکی از نکات جالبی که به چشممان خورد شلوغی شهر و خیابانها و باز بودن بسیاری مغازهها و رستورانها در آن ساعت بود. تا قبل از دیدنِ شلوغی خیابانهای نیویورک -در ساعت سه صبح- فکر میکردیم مونترال و خیابانِ حضرت کاتریناش خیلی شلوغ است و همیشه پُر از آدم؛ حالا دیدمان کمی عوض شده است و مونترال، چندان شلوغ هم به نظرمان نمیآید. برای دو شبی که باید در نیویورک میگذراندیم دو هتل پیدا کردیم. بدون اینکه خیلی متوجه باشیم کُجا هتل گرفتهایم، با خوشحالی هرچه تمامتر هرچه بود را گرفتیم و فقط بعداً متوجه شدیم که هتلهایمان تنها یکی، دو خیابان با یکی از معرفترین منظرههای دُنیا فاصله دارند: Times Square. شبی که -دقیقتراش "صُبحای که"- دنبال هُتل میگشتیم بارها از Times Square با ماشین عبور کرده بودیم، ولی تا وقتی که روز بعد پیاده وارد میدان نشدیم ابهت منظره را حس نکردیم. منظرهی بسیار جالبی است و خیلی متفاوت با چیزهایی که در تلویزیون دیدهایم. هیچ چیزی جایگزین حضور در آن مکان و تجربه کردناش از نزدیک نیست. تابلوهای تبلیغاتی و اندازههایشان به راستی دیدنی است. مطابق معمول، روز اول را با کاری که هر دو نفر دوست داریم شروع کردیم: خیابانگردی. از هُتلمان در خیابان چهلوششام تا کنار آب پیاده رفتیم و در وسط راه هم همهی محلهها را سری زدیم. کمابیش حدود ده کیلومتر پیادهروی کردیم. شهر بسیار عجیب و دیدنیای است، بسیار متفاوت با همهی شهرهایی که تا بهحال در اِمریکا دیدهایم: لاس وگاس ، لوس آنجلس، سینسیناتی. هر خیابانِ فرعی در نیویورک به راحتی میتواند یکی از اصلیترین خیابانهای هر شهر بزرگ دیگری در دنیا باشد. در بسیاری از چهارراههای شهر، در هر چهار جهت تا جایی که چشم کار میکند ساختمانهای بلند درهموبرهم وجود دارد. حولوحوش ساعت سه بعدازظهر به چالهای رسیدیم که زمانی برجهای "مرکز تجارت جهانی" پُراش کرده بودند. با بیعلاقهگی به گودال نهچندان دیدنی زُل زده بودیم که جرقهای تصویر یک مجسمهی سبز رنگ مشعل به دست را به ذهنمان آورد. بساط سوزش مبسوط دماغهایمان را با به سرعت رساندنِ خودمان به کنار آب راهانداختیم. گویا آخرین کشتی به قصد بازدید خانم "آزادی" ساعت سهونیم نیویورک را ترک میکند و وقتی ما به باجهها رسیدیم بلیطهایاش تمام شده بود. از آنجایی که آبِ بندر نیویورک به نظر آنچنان تمیز نمیآمد، آتشسوزی دماغها را با زدن خودمان به کوچهی علیچپ خاموش کردیم و به سمت بندر قدیمی نیویورک و Wall Street راه افتادیم. تعدادی کشتی قدیمی در بندر لنگر انداختهاند و همیشه آنجا هستند برای تماشا. بندر، منظرهی خوبی از پُل "بروکلین" دارد، ولی حتی جمع کردن تمامی اندک انرژی باقیمانده هم نتوانست متقاعدمان کند که روی پل برویم؛ یکی از هزاران کاری که ماند برای سفر بعدی به نیویورک. بالاخره رضایت دادیم که سوار مترو (Subway به زبان نیویورکی) شده و به هتل برگردیم. در مورد متروی نیویورک داستانهای ترسناک بسیاری شنیده بودیم. ایستگاهای که وارداش شدیم بسیار کثیف و زشت بود و مقدمات عینیت بخشیدن به داستانها را فراهم آورد، ولی در کمال تعجب، اصلاً از احساس عدم امنیتای که تعریفاش را شنیده بودیم خبری نبود. در مسیری که طی کردیم ایستگاههای نسبتاً بهتری به چشممان خوردم، ولی متروی مونترال در مقایسه بسیار شیکتر و تمیزتر است. |
منتظر عکس های جدید هستیم!
نوشته شده توسط
Post a Comment
<< Home