و این داستان ادامه دارد ... گویا!؟ ●
خوب دیگه راه فراری ندارم. امروز خبر اینکه دوباره میخواهم وبلاگم را به راه بیاندازم به مادر گرامی دادم. در نتیجه راهی جز پیشروی و پست کردن مطلب ندارم. امروز مونترال هوایی دارد که حتی سگها و گربهها هم از لانهشان بیرون نمیآیند (منفی یازدهای که مثل منفی بیست است) ولی ما بنا به دلایلی مجبور بودیم به شرکت بیاییم. طبعاً در مسیرمان نه سگ دیدیم نه گربه؛ به قول مشقاسم دروغ چرا، تا قبرفقط آ آ آ آ یک سگ سر راهمان دیدیم که از پشت پنجرهی خانهای به حالت مسخرهای نگاهمان میکرد و با افسوس برایمان دُم تکان میداد. دلیل آمدن به شرکت این بود که باید قسمتهای جدیدی از برنامهها را روی سایت اصلی مشتریها میگذاشتیم و تست میکردیم. معمولاً این کارها را آخر هفتهها که بار سایتها کمتر است انجام میدهیم. قسمتای که من باید انجام میدادم خیلی زود و سریع انجام شد و تستاش هم نتیجهی خوبی داشت. یک کار دیگر مانده که راهندازی داتنت روی سرور اصلی است. برای این کار آقرییسمان را لازم داریم که هنوز تشریف نیاوردهاند
هه هه، خبر رسید که آقرییسمان امروز نخواهد آمد. بقیهی کار را هفتهی آینده انجام خواهیم داد. پیش به سوی COSTCO و خرید هلههوله و خوردن سیبزمینی.
Post a Comment
<< Home